سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
فرجی دیگر

فرجی دیگر

   1   2   3   4   5   >>   >


 


هدیه به یاد ماندنی


دیروز ظهر بود که در یک تصمیم انقلابی! در فاصله چند ساعته بین کلاس هایمان، به جای رفتن به کتابخانه، مسیر حرم را در پیش گرفتیم و با دوستان به زیارت حضرت معصومه(س) رفتیم و جایتان خالی ... بعد از زیارت چقدر از این تصمیم انقلابی راضی و خوشحال بودیم.


همین که به حرم رسیدیم، یکی از خادمین را دیدیم که دسته کلیدی به دست، به سمت یکی از رواق ها می رود که دربش بسته است، از دوست قمی ام پرسیدم این رواق کجاست؟ گفت : "رواق معرفت، قبور علما"


... قبور علما، جایی که همیشه دلم می خواست بروم و در این سال ها هیچ وقت قسمت نشده بود چون همیشه درش بسته بود(دیروز متوجه شدم زیارت قبور علما برای خانم ها فقط دو ساعت است آن هم بعد از نماز عصر)


وقتی وارد شدم اولین مزاری که دیدم آرامگاه شهید مطهری بود(البته اشتباه نشود آرامگاه به معنای بقعه را نمی گویم، سنگی بود بر روی دیوار ، که خودم بیشتر علاقه دارم مزار بنامم یا آرامگاه) نمی دانم چرا ولی بی اختیار دلم لرزید و اشکم جاری شد، یاد منزل استاد افتادم و اتاق پر رمز و راز او که هر بار می روی انگارکتاب ها، در و دیوارش و حتی عبای استاد، با تو حرف می زنند و از مرد بزرگی می گویند که نبودش را حس نمی کنی، انگار حضور کامل است برای تو، بی هیچ غیبتی. یاد عالیه خانم افتادم؛ همسر مهربان استاد، که وقتی پای حرف هایش می نشینی، دنیای آرامش را در دلت احساس می کنی... همه اینها یادم آمد و حسرت نیامدن بر سر مزار استاد ...که حالا آمده بودم و چه حس زیبایی، همان حس حضور و بودن استاد دوباره در وجودم زبانه می کشید. همان جا آروز کردم اگر قرار است به دنبال علم بروم تا انتها( وقتی کارشناسی ارشد می خوانی، به آینده علمی ات بیشتر فکر می کنی)ای کاش مثل استاد ماندگار شوم.


 نگاهم را چرخاندم، کمی آن طرف تر مزار علامه طباطبایی ... استاد بزرگ استاد شهید مطهری، مفسر قرآن و یادگاری بزرگش تفسیرالمیزان... حالم دست خودم نبود، حس متفاوتی داشتم ترکیبی از بهت و شادی و غم ... بهت حضورم در این مکان، شادی زیارت بزرگان خفته، غم دیر آمدنم و ندیدنشان. دلم می خواست ساعت ها همانجا بمانم و فکر کنم، چه محل خوبی برای تفکر بود.


آن طرف تر دست راست ... آرامگاه مرجع بزرگ و گرانقدری که خودم را نمی بخشم برای درک نکردن حضورش...آیت الله بهجت... وقتی چشمم به نامش افتاد، خاطرم آمد که یکی دوبار فرصت دیدار با این عالم بزرگوار مهیا شده بود و من نمی دانم چرا (لابد از سر نداشتن توفیق و لیاقت)نتوانستم بروم و شاید هم کاهلی کردم و حالا افسوس و حسرتش در دلم مانده بود و می ماند تا آخر عمر.


آیت الله خوانساری، عالم بزرگوار آقای مشکینی، آیت الله منتظری، مرجع گرانقدر فاضل لنکرانی و.... دیگر عالمان و مراجع بزرگ، از بزرگان خفته در این رواق بودند.


بعد از زیارت قبور علما، به زیارت بانو رفتیم و دعاگوی همه دوستان بودیم. وقتی بر می گشتیم باران می آمد و من به این فکر می کردم، که دعوت امروز بانو و معرفتی که از رواق معرفت نصیبم شد، همزمان با روز تولدم(12آبان 1366) و ترم اول تحصیلم در دانشگاه قم و باران ... که قطره های لطیفش صورتم را نوازش می کرد، همه اینها یعنی یک هدیه... بهترین هدیه تولدم.


پی نوشت : وقتی در کنار علما، آرامشی عجیب را حس می کردم، به یاد تنش های" جان ناش" افتادم. دانشمندی که نوبل گرفته و هر چند در اقتصاد و ریاضی آثار زیادی از او به جا مانده، ولی از وقتی فیلم "ذهن زیبا" را دیدم(که بر اساس زندگی او ساخته شده) به شخصیت علمی اش علاقه مند شدم. قبلا در تاریخ علم و زندگی دانشمندان درباره زندگی پرفراز و نشیب او خوانده بودم که در جوانی و اوج شهرت علمی،کارش به بیمارستان روانی می کشد و سال ها از بیماری روانی رنج می برده که در فیلم هم الحق خوب به تصویر کشیده شده بود و به این نتیجه رسیدم که تفاوت علمای ما با امثال ناش در این است که بوعلی سینا وقتی گره علمی به کارش می افتاد، دو رکعت نماز می خواند و کتاب طبش هنوز در منابع درسی اروپاست ولی هیچ گاه به ناآرامی و مشکلات روانی و فشارهای عصبی دچار نشد، علامه طباطبایی را هیچ گاه مستاصل ندیدند و استاد شهیدم مطهری را هم که همیشه همسرش از آرامش او می گفت. اینها تفاوت های کمی نیست ای کاش ناش هم اینگونه آرام می شد و هیچگاه طعم تلخ فشارهای علمی را نمی چشید و ای کاش ما هم عالم باشیم به سبک قدمای پرافتخار خودمان که می دانیم ارزش صدها نوبل را داشته اند....


پی نوشت 2 : نمایشگاه مطبوعات امسال هم تمام شد و بهترین لحظاتش تازه شدن دیدارها با دوستان عزیزمان بود.


 


نوشته شده در پنج شنبه 12/8/90ساعت 1:44 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

درم داران عالم را کرم نیست


نگاهی متفاوت به فیلم سینمایی"ندارها"


محمدرضا عرب، مستند ساز باتجربه کشورمان، بعد از اولین فیلم داستانی بلندش"آخرین ملکه زمین"، اخیرا فیلم سینمایی "ندارها" را بر پرده سینماها درحال اکران دارد. این فیلم برنده جایزه بهترین کارگردانی از چهارمین جشنواره فیلم پلیس بوده و اثری متفاوت از محمدرضا عرب است. 


ندارها فیلمی اجتماعی است که قصه سه جوان جنوب شهری را روایت می کند.علی(پژمان بازغی)،مهری(هانیه توسلی)و محمود(محسن طنابنده) که در شرایط سختی زندگی می کنند، بر اثر رخ دادن اتفاقاتی، مسیر زندگی شان عوض شده و تصمیم می گیرند به اطرافیان و هم محله ای های فقیر خود کمک کنند....


آنچه ندارها را از دیگر فیلم های اجتماعی در سال های اخیر متمایز می کند، اشاره به نکاتی است که در خلال فیلم مطرح می شود و بارزترین آنها تعریف و فهم شخصی از حق و ناحق است.


وقتی علی و مهری برای دسته بندی آدم های اطرافشان به مفت خورها و زحمت کش ها، به میزان زحمت و کاری که هر شغل می برد، نگاه می کنند و نزول خورها، شرکتی ها، آقا زاده ها و...را دردسته مفت خورها جای می دهند، و آن وقت تصمیم می گیرند برای احقاق حقوق همسایگان دردکشیده شان دست به سرقت بزنند، همین جا نقطه ای است که باید ایستاد و تامل کرد. در این شکی نیست که همواره در اموال ثروتمندان و به خصوص آنها که دارایی های باد آورده دارند، حقی برای قشر ضعیف جامعه محفوظ است، ولی گرفتن آن از هر مسیری لزوما صحیح نیست. علیرغم ضعف های ساختاری جامعه، مبنی بر نرسیدن حق به حق دار، و لگد مال شدن حقوق قشر آسیب پذیر در قبال منافع فردی و گروهی اقشار دیگر، سرنوشت محتوم انسان هایی که روال علی، مهری و محمود را پیش می گیرند، قطعا شکست خواهد بود و در پایان بندی فیلم، این پایان تلخ را می بینیم. مرگ علی و سقوط محمود تلنگری است برای آنکه یادمان نرود تنها داشتن هدفی مقدس لازم نیست، بلکه شرط تحقق آن، درستی مسیر است. همانطور که در طی این سال ها، نهادهای مردمی مختلف به شکل خودجوش و مستقل تشکیل شده و امید است که بازدهی لازم را داشته باشند.


ندارها با وجود ضعف هایی که در فضاسازی بعضی سکانس ها دارد، در مجموع فیلم خوش ساخت و خوش ریتمی است. این فیلم در دسته فیلم های قصه گو قرار می گیرد و اهمیت قصه در فیلم ها، همان چیزی است که در سینمای ایران به تدریج کمرنگ می شود. این مزیت ندارها که با بازی درخشان "محسن طنابنده" همراه شده است، مخاطب را به همراهی با خود ترغیب می کند.


پی نوشت 1 : نقد های زیادی از ندراها خوانده بودم ، می خواستم تکرار مکررات نباشد و فقط یک نکته جدید بگیوم زمان هم کم داشتم. مطلب کوتاه شد و همین شد که تقدیم کردم البته برای نشریه هم دادم. لطفا نظراتتون رو بعد از خوندن بگید البته اونایی که فیلم رو دیدن


پی نوشت 2 : دیروز مریم و میتیل را نشان می داد شبکه 5 ... چه قدر با نیمه نرم احساساتم بازی کرد ... هری پاتر را هم دیده ام قبلا . اصلا به نرمی احساست کار ی ندارد. اشک ریختم دیروز برای کودکی رفته ام و چه قدر دلتنگم این روزها برای آن روزها... و برای دخترخاله کوچولوی 5 روزه ام هم اشک ریختم که آیا با میتیل ها و مریم ها بزرگ می شود یا هری پاتر ها و جادوها؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه 30/7/90ساعت 2:30 صبح توسط پرنده نظرات ( ) |


 


کفشداری شماره 1 ؛ ویژه تشرف خواهران


گپ و گفتی دوست داشتنی با کفشدار حرم امام رضا(ع)


از همان دوران کودکی درباره شان کنجکاوی می کردیم، خیلی هامان دلمان می خواست بدانیم چطور به اینجا آمده اند و دلیل پذیرفته شدنشان چه بوده، آن هم پذیرفته شدن در محضر باشکوه ترین و در عین حال مهربان ترین سلطان ها... درست فهمیدی! خادمان حرم را می گویم، که در کسوت های مختلف کشیک چی و کفشدار و... به زائرین و مسافرین آن آستان مقدس خدمت می کنند. شاید حس کرده باشی که چه قدر مهربان و منطقی صحبت می کنند، حتی با آن زائرینی که یا راه را بسته اند، یا اصول و آداب زیارت را رعایت نمی کنند. یقین دارم که صفت رئوف بودن را از مولایشان وام گرفته اند و الحق که چه خوب امانت داری می کنند... دل را به دریا زدم و برای اولین بار در قالب یک گفت و گوی جدی به سراغ یکی از آنها رفتم. بارهای قبل جسته و گریخته با ایشان هم کلام شده بودم، اما این بار فرق می کرد، خودم را آماده کرده بودم برای پرسیدن همه سوال هایم درباره کار آنها.


 


 بعد از زیارت وقتی به کفشداری آمدم و شماره کفشم را تحویل دادم، طبق معمول خداقوتی گفتم و التماس دعایی. موقع تحویل کفش هایم گفت شما برای ما دعا کنید، جوان هستید و به خدا نزدیک تر دخترم! لبخند دلنشین لبانش و حس پدرانه ای که در نگاهش موج می زد، مرا به گفتگویی دوست داشتنی با او ترغیب کرد و همین بهانه لازم بود تا سر حرف را با او باز کنم:


 


 حاج غلامرضا لپه ئیان، متولد مشهد،تقریبا شصت ساله، که افتخار پانزده سال کفشداری در حرم امام رئوف را داشت. می گفت هر هشت روز یک مرتبه، نوبت به آنها می رسد و او کشیک صبح است که از 6 صبح می آید تا 6 بعد از ظهر و یکی از دوستانش کشیک شب است که بعد از او تا صبح، خدمت می کند. از پدرش و خاندانش هم گفت که آنها هم لیاقت این خدمت را داشته اند و گویی این لیاقت در خانواده شان ارثی است.


 


وقتی از آن یک روز در هفته و حال و هوایش پرسیدم، اشک در چشمان مهربانش حلقه زد و گفت اگر آن یک روز نباشد، زندگی ام بی معنا می شود و سخت. هر هفته اینجا دوباره اخلاص را می آموزم و زیر سایه مولا تجدید پیمان می کنم.


 


برایم از تاثیرات این خدمت در زندگی اش گفت، که چه برکتی داشته برایش و الطاف مولا در تمام مراحل زندگی شامل او و خانواده اش شده است. حاج غلامرضا پانزده بار جمعا به عمره و تمتع مشرف شده بود و چند باری هم سوریه و معتقد بود مکان زیارت خیلی تفاوتی ندارد و اصل آن است که بتوانی حفظش کنی و تاثیر بگیری از آن ها. همان چیزی که ما می گوییم زیارت با معرفت...


 


 از او خواستم خاطراتش را از زائرین برایم تعریف کند، همین قدر گفت که خیلی هاشان گفتنی نیست، فقط بدانید زائر مخلص تمام حاجاتش را می گیرد و می رود...اخلاص ... اخلاص در زیارت.


 


یک بار یکی از زائران موقع گرفتن کفشش با او درددل می کند و می گوید که غذای حضرتی نخورده تا به حال و دلش می خواهد این بار نصیبش شود و بیمار است و شفا می خواهد... حاج آقا لپه ئیان هم سهم آن روز غذای خودش را به او می دهد، بدون اینکه آن زائر متوجه شود غذای خودش بوده.


 


 


می گفت آن روزهایی که کشیک هستند، از غذای حضرتی می خورند و عجب غذایی! که همه می گویند مزه اش تا آخر عمر بر زبانت می ماند. غیر از آن هم گاهی اوقات به خانواده شان ژتون می دهند، که آن را هم قبلا چند بار به زائران داده، من هم همان جا فرصت را مغتنم شمردم و قول گرفتم یک غذای حضرتی مهمانش باشم.


 


از خستگی می گفت که روی آن را کم کرده بود و هر لبخند و احساس رضایت زائرین لشکری می شد که با آن به جنگ خستگی ها می رفت . بزرگترین آرزویش این بود : مولا و زائرینش از من راضی باشند، همین.


 


پی نوشت:


1. برای اطلاع دوستان عزیزم که نگران غیبت بنده بودند، این مدت بعد از ماه مبارک و طرح ضیافت به کارهای عکاسی و هنری ام مشغول بودم که علاقه دیرین م است و لذت تمام می برم از آنها.دوره های عکاسی و سینما و... در حوزه هنری


2. در این میان دو شوک عظیم به بنده وارد شد . اول قبول شدنم در کارشناسی ارشد دانشگاه قم که اصلا حدسش را نمی زدم (فکر می کردم بایددوباره بخوانم سال بعد!)و دوم برتر شدن تیم مان و کسب رتبه اول در طرح رسانه ای ضیافت بین همه دانشگاهها


3. از امام رضا(ع) در مشهد خواستم تکلیف مرا با آینده تحصیلی ام مشخص کند مرا به خواهرش حواله داد و چه بهتر از این... سپاس مولای مهربونم و دوم کربلا بود که جایزه طرح ضیافت انشالله خواهد بود اگر اتفاقی نیفتد!


4. امام رئوف رویم نمی شد زودتر بیایم در شوک بودم که ارزشش را داشته ام که به جواب رسیدم نه ! تو کریمی وگرنه من هیچم


5. شب میلاد بانو قم بودم و روز دختر و گل و فضای ناب حرم ... دعاگوی همه  دوستان به اسم،این عکس بالای صفحه هم به همین جهت است


6. وقت کم می آورم این مدت باید برنامه هایم را جمع و جور کنم.این تاخیرها هم ازاین بابت بود، این مصاحبه را هم امشب سریعا! تمام کردم برای نشریه مان که انگار قسمت شد با آن نزد دوستان بیایم.برایم دعا کنید دعا می کنم برایتان(راستی سه شنبه ها قم هستم به خاطر برنامه کلاس ها دعا کنید برنامه هفتگی جمکران جور شود که ترم های پیش بوده ولی این ترم هنوز خبری نیست!


 


 


 


نوشته شده در پنج شنبه 14/7/90ساعت 2:18 صبح توسط پرنده نظرات ( ) |

سلام سفره ضیافت افطار مولای هشتم برچیده شد ...


حرف ها دارم برای گفتن ...


میایم شاید بعد از آخرین شب قدر ... شاید زودتر


نیازمند دعای خیر دوستان


همیشه به رفقا می گویم برای هم دعا کنیم که مستجاب می شود


یا حق


نوشته شده در دوشنبه 31/5/90ساعت 12:9 صبح توسط پرنده نظرات ( ) |

دوستان عزیز سلام


حلول ماه مبارک را البته با تاخیر چندروزه تبریک می گویم .


ماه رمضان امسال را در جوار عشق هشتم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) هستم.این اولین تجربه روزه داری در مشهد مقدس است.ضیافت در ضیافت ... 


انشالله به شرط توفیق و لیاقت ، دعاگوی همه خواهم بود . شما هم مرا بی نصیب نگذارید .


فقط یک مشکل داریم آن هم دور بودن از انواع رسانه در اردوی رسانه ای ضیات تکمیلی است ... القصه اینکه ما شانزده روز از خانه دور هستیم و به فضای سایبر هم خیلی دسترسی نیست . به شدت تشنه شنیدن اخبار هستیم .جای ما هم بنوشید !


حاضری ما را هم در فضای سایبر بزنید و به جای ما از دیدن سریال های رمضانی رسانه لذت ببرید!


مطالب زیادی نوشته بودم که اینجا عرضه کنم از حس قشنگ حضور عموی جانبازم در خانه مان ، بعد از سال ها دوری تا پیشواز میهمانی دوست .


انشالله بعد از سفر .


این مودم وایمکس هم کم کم در حال انقطاع است ! همین مطلب مخفف ما را بس ...


با آروزی داشتن بهترین ضیافت به میزبانی الله


یا علی مدد 


 


نوشته شده در شنبه 15/5/90ساعت 3:55 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

بگذار بگریم برای انسانی که تمام راه کوره های مریخ را شناخت


 ولی هنوز دل خود را نشناخته !


بگذار بگریم برای این انسان ...


 


شاعر بزرگوار مرحوم سلمان هراتی



 


* نمی دانم چرا همیشه نیمه دوم ماه شعبان که می شود، احساس خلاء می کنم ؟! از بابت اتفاقی که نیفتاده ، که آمدن تو بزرگترین اتفاق دنیاست .


**به یاد سه شنبه شب( شب تولد حضرت علی اکبر (ع)) که می افتم و کاروان قم جمکرانی که خیلی اتفاقی با آنها همراه شدم، آه از نهادم بلند می شود ... مسجد جمکران و آذین بندی اش... اما بدون صاحب و میزبان اصلی.


***   گلایه دارم از این که همیشه وعده ام دادی


       قرارمان همین جمعه ...نه...باشد جمعه بعدی( برای خواندن این شعر به وبلاگ دوست عزیز شاعرم؛ صابره سادات موسوی مراجعه کنید.)


**** دوباره امنیت دینداران به خطر افتاده ... بعد از آن طلبه بزرگوار اخیرا در این هفته باز هم حادثه ای مشابه ... حرفی برای گفتن ندارم فعلا... فقط افسوس و نگرانی


نوشته شده در جمعه 31/4/90ساعت 7:23 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند ...


 



چشم تو فدای همه چشم چرانهای شهر، فدای همه جوانهایی که کنار کهف الشهدا با دوست دخترشان برف بازی می کنند، فدای چشمانی که سر کوچه ها نشسته اند در انتظار شکار، فدای چشم هیز کارمندانی که دنبال صید ارباب رجوع بی سرپرست و جوانند، فدای چشم مدیرانی که به زمینها و امکانات و مزایای پستشان دوخته شده، فدای چشم دخترانی که برای سوار شدن ماشینهای گران قیمت و گردنبند طلایی که شاید سر میز شام از دوست پسرشان هدیه بگیرند، همه کار می کنند....و فدای انتخاب آنهایی که پا روی دوش تو می گذارند تا رئیس شوند و آن وقت ترجیح می دهند برای جلب آرای خاکستری حتی چشم تخلیه شده تو راببینند...


 



کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند...


 



و چه خوب گفت رهبرت که اگر جوانان امروز، بهتر از جوانان ابتدای انقلاب نباشند، کمتر از آنان نیستند.لیاقت چشمان زیبای محمد ابراهیم همت هم کمتر از این نبود که با گلوله ی صدام متلاشی شود و حالا بعد از 30 سال، چشمان توست که لیاقتی کمتر از آن ندارد که با تیرهای دجال های آهنی پشت بام های تهران خونی شود. خوشا به حالت؛ انگار تنها ایستادی پای خیمه های حسین و یک تنه مانع شدی تا هتاکان، ناموس شیعه را بدرند تا تیرحرمله صفتان بر چشمانت نشست مثل عباس...


 



کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند ...


 



قیمت این چشم نجات آن دختر نبود که راحت از آن می گویی.این چشم وظیفه داشت سالها به صورت همسرت خیره شود و با نگاه رضایت، دل فرزندت را از نمرات خردادش آرام کند.چشمت را ارزان فروختی به چشم چرانی چند جوان ... حیف آن چشم که می توانست غض بصر و حیا را بیاموزد و حالا زیر تیغ همانهایی است که برایشان ظهر ها نماز می خواندی...


 



کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند که روحانی جوانی برای کمک به دخترک، به سمت آنان می رود تا مانع شود. شیشه نوشابه ای خرد می شود و چشم راست فرزاد را می درد...پزشک می گوید چشم او تخلیه می شود.روحانی جوان (فروزش)قبل از بیهوشی می گوید:الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم!


 


پی نوشت :


اعیاد شعبانیه رو تبریک می گم و برای همه دوستان عزیزم بهترین ها رو می خوام ...


 1.اولین بار که عکس این روحانی رو دیدم  روی پوستری بود  که قرار بود در دانشگاه نصب کنیم  والحق دلخراش بود ، وفتی چند روز پیش یکی از دوستان ایمیلی برایم فرستاد دراین زمینه، با اینکه  مدتی از قضیه گذشته بود ولی به نظرم آمد هنوز جای کار دارد.


2. متن بالا با توجه به همان ایمیل نوشته شده البته با تغییرات .


 


نوشته شده در یکشنبه 12/4/90ساعت 8:28 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

رحمه للعالمین


یا رحمه للعالمین ! مهربانم که خدایت برگزید تو را .... می شود  من لایق انتخابت شوم  ؟؟


 


پ.ن.1


اولین بار که  مهربانی اش را درک کردم با تمام وجود ، به سال های قبل باز می گردد وقتی در عالم کودکی میخواستم متنی برای حضرت بنویسم و درست یک روز مانده به عید مبعث و جشن مدرسه ، نمی دانستم چه بنویسم ، معلم پرورشی مان سراغ متنم را گرفت و فهمید چیزی ننوشتم ، گفت :"چرا از خودش کمک نمیگیری ، او برای همه انسان های دنیا مهربان ترین است ..." حرف معلم به عمق دلم رسوخ کرد و همان لحظه محبت پیامبر را با تمام وجود حس کردم و آن شب یکی از زیباترین متن هایم را نوشتم حیف شد که الان ندارمش ...


وقتی هم که چشمت به گنبد خضرا می افتد همین حس را می کنی آنها که رفته اند خوب می فهمند چه می گویم


پ.ن.2


چند روزی است دلم احساس گرفتگی می کند ! عیدی ما هم یک نگاهش باشد کافی است ... التماس دعای دوستانه


نوشته شده در جمعه 10/4/90ساعت 1:47 صبح توسط پرنده نظرات ( ) |

 


شاید آشنایی ما هم استکانی بود !شهید بیداری


با یک استکان چای ...


چند روز پیش همینطور که استکان چایی ! دستم بود چشمم به کتابش افتاد " آقا وحید "


اول از همه به ذهنم آمد که چرا وحید؟!تا آنجایی که اسمش را شنیده بودم (بله فقط اسمش ، آن هم وقتی در قطعه72 تن، با دوستان مشغول فاتحه خواندن بودیم ) عبدالحمید بود،دکتر عبدالحمید دیالمه...هر چه بود کنجکاوی مرا به سمت خواندن کتاب سوق داد و الحق که کتابی بود بس خواندنی ..."آقا وحید"/ انتشارات معارف /محمدمهدی خالقی


عجب مردی بوده این آقای دکتر ،وقتی شناختمش، افسوسم بیشتر شد از بابت رفتنش که بزرگ مردی از دست دادیم...


 " الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا " جمله همیشگی اش بوده ، مطمئنم دیالمه همیشه در آغوش خدا بوده ، در نگاه خدا ، در تیررس مستقیم نگاه پروردگار...


جریان آشنایی استکانی هم از ماجراهای همین کتاب خواندنی است.لذت خواندن قسمت هایی از کتاب را با شما شریک می شوم، به این امید که انشالله کتاب را بخرید و بخوانید و این شروع بهانه ای شود برای شناخت آنهایی که به شدت لازمشان داریم الان !ای کاش مثل آنها شویم :


اولین جلسه سخنرانی های تبیین ، تبیین جهان بود.مراسم در فضای باز دانشکده پزشکی برگزار می شد.شب تماس گرفته بودند که اگر بحث را شروع کنی ، ترور می شوی . در شروع جلسه گفت :" کاری که شما مرا به آن تهدید کردید،نهایت آرزوی هر مسلمان است! "این مجموعه سخنرانی در شکستن جو غالب منافقین در دانشکده خیلی موثر بود .


در سخنرانی ها اصرار به سوال شفاهی داشت. می گفت ممکن است کاغذی بدهید و من نخوانم . آن وقت فکر می کنید گزینش کرده ام. بعد از سخنرانی هم ،بازخوردهای جلسه را می پرسید و تحلیل می کرد.


از در زندان اوین آمد تو . گفتم اینجا چه میکنی؟ گفت با بچه های گروه فرقان(در زندان) کلاس دارم . خیلی از آن بچه ها بعدها رفتند جبهه و شهید شدند!


پیدایش نمی کردیم .صبح که آمد،گفتیم کجا بودی؟گفت حوصله حرف زدن ندارم.دیروز که آقا را توی مسجد ابوذر ترور کردند،تا صبح پشت در اتاقشان ،توی بیمارستان بودم.


چند خانم که بیشترشان بی حجاب بودند،ایستاده بودند و دیالمه به سوالاتشان جواب می داد و در تمام مدت سرش پایین بود.بعد از رفتن خانم ها ، رفتم جلو و پرسیدم شما که به این خانم ها نگاه نمی کنید، احساس نکنند شما خشک هستید و اثر سخنانتان کم شود.گفت : به چهره آنها نگاه نمی کنم تا خدا به من نگاه کند.


 


نوشته شده در سه شنبه 7/4/90ساعت 2:55 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

آغاز ولایت حضرت ماه مبارک


 


 عزیزما ! ای وصی امام عشق ! آنان که معنای "ولایت" را نمی دانند در کار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب می دانید که سرچشمه این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست ،ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم . سرما و قدمتان ... که وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان (عج) .


 


ولایت فقیه برای آنانکه در حقانیت اسلام دچار تردید نیستند و در التزام عملی نسبت به آن نیز اهمال روا نمی دارند ، امری است که تصور آن بیدرنگ موجب تصدیق است !


 


اینها جملاتی بود از نوشته های سید مرتضی آوینی ... سید شهیدان اهل قلم ، هربار می خوانم به تازگی شان میرسم بیشتر از پیش ... خدایا کلاممان را ماندگار کن آنگونه که کلام بزرگان و خوبان درگاهت را جاودانه کرده ای .


" آغاز ولایت حضرت ماه مبارک "


 


اعیاد پیش رو جمیعا مبارک ! در این ایام قشنگ و بسیار ویژه برای استغفار،ما رو هم محروم نمیکنید انشالله


 


 


نوشته شده در سه شنبه 17/3/90ساعت 4:11 عصر توسط پرنده نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >
Design By : Pars Skin