![]() | ![]() |
" سالگرد یک واقعه "
..... و شاید عشق علیه السلام بر زبانم جاری کرد :
تقویم عمر را به یک سال پیش ورق می زنم ، به عقب بر میگردم.... گرمای تابستان در راه است و اتمام امتحانات ... انتظار در پایان جاده ، و گرمی و شوق در آغاز راه....
آه.... انتظار ... انتظار آری همچو دونده ای که نفس هایش به شماره می افتد در آخر جاده ، به نفس نفس افتاده بود و دیدار ، نوزادی بود که گویی در واپسین لحظات انتظار مادر ، قصد تولد داشت....
آری ... در فرودگاه ...انتظار را بدرقه و نوزاد دیدار را به استقبال رفته بودیم .... در فرودگاه....
در فرودگاه.... شاید انتظار آنها که از پشت شیشه های مصنوعی ، برایم دست تکان می دادند ، با چشمانی گریان و بغض های نهفته و حرف های ناگفته بسیار .... نوزادی بود پانزده روزه که از همان لحظه
وداع متولد می شد.... و حال آنکه برای من وداع با انتظار و سلام با دیدار .... لیک در فرصتی کوتاه .... تنها و تنها پانزده روز ...... که نه یک لحظه و نه یک روز بیش از آن می شد....
اینک نوزاد دیدار گویی در آغوش همه مان بی تابی می کرد .....
فرودگاه جده ..... نهم تیر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و شش .... عمره دانشجویی .....
فرودگاه جده.... یا خدا! آیا دستی هست که برای دل این مضطر کاری بزرگ انجام دهد ؟
حالا ...درست همین حالا که در تقویم پیش رویم نوشته نهم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت، ولی در تقویم دلم هزارو سیصد و هشتاد و شش است!!....
یا خدا! تو می توانی ... تو که با دست های " کن فیکون " خود ، دروازه های عظیم را می گشایی به انسان حقیر .... درست مثل آنچه به این حقیر نشان دادی .... خدا! یا خدا! تو می توانی .... فقط خودت....
یا خدا! فقط یک رقم است ، نه بیشتر.... می شود هفت نباشد و شش باشد ؟!!
می شود .... فقط یک رقم و نه بیشتر .... یا خدا!
یا صاحب خانه ... با رب البلد الحرام ... یا رب المحمد .... یا رب البقیع ....
سوگند که قول میدهم .... این بار بفهمم که عشق علیه السلام است ، بفهمم که آن تن پوش سفید ، کفن است و نه لباس احرام ... بفهمم که کفن است در دیدار با عشق علیه السلام ...
یا رب ... قول می دهم که این بار " موتوا قبل ان تموتوا" ....
قول می دهم که این بار دروازه بهشت را در بقیع بدانم، و نه در مظلومیت آن چهار ستاره بگریم که در عظمتشان بیهوش و مدهوش گردم ....
قول می دهم که بفهمم روضة النبی ..... یعنی .....سکوت و شکست قلم ..... وبوی در سوخته را استشمام کنم ...
قول می دهم که این بار پروانه وار، ونه حتی از ترس سوختن بال هایم در شمع عظمتت .... پروانه وار بگردم ... ودر زمزمه "جوشن کبیر" به هنگام طواف ، با وجود صغیرم در ملکوت ندایت کنم ... تو را.... در عرش .... و نه در فرش ....
تو را .... ای تو نزدیک تر از " حبل الورید " ....
قول می دهم که این بار " القلب حرم الله ولا تسکن.... " نه ! هرگز ! مگر جایی بماند که چیزی ، کسی ، ... غیر تو در آن جای بگیرد ....
قول می دهم که آن مکعب چهار گوش زیبا در قلبم بماند ... قول می دهم... یا مهربان ... می پذیری مرا؟
در سالگرد هجرتی عاشقانه از خود به خدا....
نکات کنکوری :



کاملا بی بهانه برای او که گاه گاه با بهانه عاشقش می شویم...
" سیب سرخ "
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده ست
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده ست
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست
راستی گویا امشب آسمان قصد باریدن داره .... چه حس قشنگیه .... چه بوی
قشنگیه بوی بارون.... از دستش نده... اگه بارید..
یه چیز دیگه یادم رفت : شاعر این شعر زیبا فاضل نظری می باشد!
" یا حق"
" و من همبازی کودک چشم هایش بودم...."
و من یک سال و هفت ماه و چهارده روز بیش نداشتم.....
آهای آقای مجری ! دست نگه دار ! چه می خوانی ؟!
دست نگه دار!
مگر نمی دانی که با کودک چشم های عکس سینه دیوار، همبازی ا م؟!
مگر نمی دانی؟!
آن دو جفت چشم مهربانی که آنجاست و می پاید همیشه مرا...
آهای آقای مجری ! نخوان !
با این خبری که می خوانی همبازی مرا می گیری !
و من فقط یک سال و اندی سن، بیش ندارم....
آهای آقای مجری ! ادامه نده !
صدای گریه کودکی یک ساله از فراق همبازیش تو را مانع خواندن نمی شود؟!
آهای آقای مجری ! نخوان ! این خبر را نخوان....
من نمی دانم "ملکوت اعلی "چیست ؟
نمی فهمم خدا هم روح دارد ... نمی دانم...
من فقط فراق همبازی را می فهمم و نه چیز دیگر..
هیچ چیز دیگر.....
* * *
حالا با خود می اندیشم .... که من می دیدم ...
با چشم های کوچکم می دیدم ...
که پدر دو دستی به سرش کوبید و مشکی به تن کرد...
و مادر... مادر ضجه زد...
و من کودک یک ساله ای بیش نبودم!
آنگاه که شیر مادر طعم غم می داد و جدایی ... طعم یتیمی ...
و من هیچ نمی فهمیدم...
ولی چشم های مهربان عکس سینه دیوار هنوز به من لبخند می زند!
* * *
آهای آقای مجری !
نخوان ! مگر تو نبودی که آن خبررا خواندی ... و پدر خندید...
مادر دست ها رو به آسمان گرفت و گفت: خدا را شکر... یعنی مستجاب شد..
شهرمان آزاد شد؟!
و من در جهان کوچکم فقط می خندیدم ... و نمی دانستم خرمشهر چرا خونین شهر
شد؟! خونین شهر را خدا چگونه آزاد کرد؟!
آهای آقای مجری ! نخوان !
که این خبر تو تکان های جهان واژه ای دارد! اکنون...
اکنون که من بیست سال و اندی ساله ام ...
آهای آقای مجری نخوان ! نخوان ! دیگر نخوان !
انا لله و انا الیه راجعون...
سد بغض می شکند...
روح ملکوتی ....
به ملکوت اعلی پیوست.....
شاید پی نوشت :
با تقدیم درود های فراوان به روح بلند مردی بت شکن از تبار ابراهیم که
شمشیر پیروزی را بر فرق نیمه خرداد نشانید...
و دیگر آنکه آرزوی سلامتی و طول عمر برای یادگار فرزانه اش که هرگاه
می نگرم او را آرامشی می گیرم که فراق خمینی (ره) را ،گرچه ندیدمش،
التیام می بخشد...
خامنه ای خمینی دیگر است ولایتش ولایت حیدر است...
التماس دعای فراوان از همه دوستان عزیز
به نام مردان ایثارگر
سلام خدمت مخاطبین پرو پاقرص وبلاگ پر مخاطب فرجی دیگر ....
پیشاپیش سالروز حماسه با شکوه فتح خرمشهر را تبریک می گم ....
راستش اومدم بگم ، به قول آغاسی ، "به نام خداوند مردان جنگ، دلیران چون شیر و ببر و پلنگ"..
اومدم بگم تا حالا فکر کردیم چطور شد که ما هشت سال جنگیدیم و یه ذره خاک از دستمون نرفت ؟
البته جوونای خوب تا دلت بخواد از کف دادیم... که اگه الان بودن ما جهان اول بودیم نه در حال توسعه..
همونایی که بازم به قول آغاسی : " علی صولتانی که در خون شدند، به یک نعره از خویش بیرون شدند"...
عزیز!یه وقت فکر نکنی دارم حرفای همیشگی رو دوباره می گم ، نه...
اومدم بگم که همه ماها نیاز داریم که گاهی اوقات به بعضی مسایل بیشتر فکر کنیم...
مثلا به اینکه: یادته تو کتابای تاریخ مدرسه نقشه ایران چه قدر بزرگ بود ؟ یادته؟
اینم یادته که الکی الکی هر بار یه تیکه از ایران بخشش می شد به یه غیر ایرانی ؟یادته
به اسم عهدنامه و هزار تا عنوان بیخودی دیگه؟
ولی تو می تونی بهم بگی چی شد که هشت سال دست خالی جلوی دنیا ایستادیم و یه ذره باج ندادیم
بعضی ها راست می گن ما گوشت جلوی توپ زیاد دادیم... ولی می خوام بگم همونا به قول امام علی (ع):
موقع جنگ"سربازان اسلام بصیرت و اندیشه های روشن خویش را بر شمشیر هایشان حمل می کنند."
آره اومدم بگم خوبه بی انصافی نکنیم و نکنند .... جهان آرا ،همت ، خرازی ، باکری ها ، زین الدین...
و همه این مردان مرد سرزمین شریف پرور ایران،با اندیشه رفتن و نه احساس و موج حاکم بر جامعه....
دیگه اومدم بگم من یه انتقاد به این شعر دارم :"ممد نبودی ببینی ....."
می خواستم بگم ما اگه چشم نداریم چرا نسبت نبودنو به اونایی که هستن میدیم...اونایی که به مصداق
"احیاء عند ربهم " در قهقهه مستانه شون به دیدار دوست کوچیدند....
من یقین دارم که هستن... و اگه اصرار داشته باشی که بفهمی می فهمی ....
حرف یکی از راویان جنوب همیشه تو گوشمه که می گفت :"از نظر زیست شناسی ،موجود زنده یکی از خصلتاش اثر داشتنه، مرده منو و توییم که نمی تونیم رو دوستمون اثر بذاریم ، ببین این استخونای شهدا
رو می برن تو شهرا چقدر جوون راه می افته دنبالش...چقدر جوون میاد رو این خاکا و با این همه سختی
.... حالا من زنده م یا اونا...."
به قول سید مرتضی:"پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ،در حالیکه زمان ما را با خود برده و شهدا مانده اند...."
راستی اگه وقت کردین برای آغاسی یه فاتحه بخونین....
منتظر قدوم سبز چشماتون هستم ، لطفا با انگشت های محترمتون هم یه نظری چیزی بذارین...
التماس دعا
مهرآب.....
این چند روز دلم خیلی گرفته بود ، دلم می خواست سرم رو بذارم رو
شونه ی وسیع و بزرگ و آبی آسمون و زار زار گریه کنم ، نمی دونستم
چرا، ولی به هر حال هر چی بود ، باید آروم می شدم دیگه ....
یادم افتاد ایام فاطمیه ی اول شروع شده و اونوقت از روی" خود توجیهی"
این دل گرفتگی رو به حزن کوچ غریب بانوی مدینه ، حضرت زهرا(س)
نسبت دادم. چون از امام صادق(ع) حدیثی خونده بودم که:"شیعه واقعی
کسی است که درایام شادی ما شادی کند و در ایام حزن ما اندوهگین باشد."
خوب منم بچه شیعه هستم دیگه!!اگه خدا قبول کنه...
خلاصه این حزن بود تا امروز که ....
طرفای عصر بود که بعد از کلاسم رفتم آمفی تئاتر دانشگاه،مراسم یادواره
شهدای گمنام بود، که بچه ها از یک ماه پیش خیلی براش زحمت کشیده بودن،
منم دیدم فرصت خوبیه برای عقده گشایی... ومی دونستم که مثل همیشه آروم
میشم و .....
این بار تقریبا برنامه سر ساعت شروع شد... تقریبا...
اول برنامه بعد از خوش آمدگویی مجری، وقتی مسئول نهاد رهبری دانشگاه
رفت روی سن که شروع به صحبت کنه ، برقا رفت و حال و هوای مجلس
یه دفه عوض شد ... مدتی صبر کردیم ولی برق قصد آمدن نداشت!....
مراسم شهدای گمنام بود و شهادت مادر گمنام ترشان که غربت را شرمنده از
غربت خویش کرده و مظلومیت را شرمسار خویش....
دیگه هیچ صدایی توی سالن نبود ، کلیپ و برنامه های دیگه همه کنسل شده
بود و بلندگو هم قطع.... مداح آمد... مراسم گمنام گمنام ها، چه غریب بود
و سوت وکور(با وجود جمعیتی که برای اولین بار اینقدر زیاد اومده بودن...)
هیچ کی توی سالن حال خودشو نمی فهمید ... حالا این بغض کور پر بهانه
می خواست بترکه...آه ...که دیگه نمی شد ساکت بود ... شده بود بقیع.. با
چراغ های تاریکش،با ناله ها و اشک های سوت وکورش..با غربت آشناش..
مگه میتونم فراموش کنم شب اولی رو که رسیدیم مدینه، با خستگی راه،
پرواز تا جده و از جده با ماشین...دو سه روز قبل از تولد بانوفاطمه(س).
با خستگی راه رفتیم و بعد از نمازعشا به سمت کوچه بنی هاشم...
پیش رو بقیع بود و پشت سر گنبد خضرا...بهشت زمین...بهشت...
روحانی کاروان و 120 تا دختربا مسئولین کاروان...ایستادیم ..روحانی
گفت:بچه ها اینجا بنی هاش.... هق هق ها نگفته به آسمان رفت...
آه علی(ع) ...تو چه کشیدی که زهرایت(س) را این گونه...
همون موقع دو تا وهابی ملعون اومدن و روحانی مارو بردن و مارواز محوطه
مسجد بیرون کردن..رفتیم روبروی بقیع ..باز هم تهدید کردن و بالاخره
ما برگشتیم هتل..دلهامان همه پر بود که رحمه للعالمین دیدی نگذاشتند
که سلامت دهیم و ....
آره ، بغض مدینه ای از اونوقت گلوهامونو می فشرد تا برگشت به ایران
وتا الان...حتی منم که درگیر این روزمرگی ها میشم...بازم سراغم میاد..
ولی ای ملعون وهابی ای غاصب حق بر حق ترین انسان ها....
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت!!!!!!!!!!
نکات مهم:
1.تا خودت نری مدینه این حسو نمی فهمی هرچه هم که بشنوی...دعا
میکنم بری و بسوزی از غم سنگین این درد...
2.ما تولد خانوم ، مدینه بودیم ...اما دریغ از ... با شور ایرانی ها مقایسه کن!!
3.این بیت شعر مذکور از فاضل نظریه....
" یا زینب(س) "
وقتی تو متولد شدی ، حسین(ع) بیشتر از همه خوشحال شد.
بانو! می دانی چرا؟ زیرا کربلا را بدون تو،ای بزرگ پرستار
صحرای بلا ، نمی شد تصورکرد....
و کربلا مفهوم زینب بود و حسین...
بانو! تولد تو، تولد صبر بود و تولد اشک....
روزی که تو پا به این جهان گذاشتی،صبر با همه عظمتش نزد
تو تعظیم کرد وتو صبر را مفهومی دگر عطا کردی...مفهومی
که فرای عظمت صبر بود و فروتر از نازنین وجود تو...
میلاد پر فروغ تو را،ای بانو!ای زهرای کربلا ! ای حسین در
آیینه تانیث! ای یادگار علی (ع) و زین اب ..... به حسین و شیعیانش
تبریک می گویم....
بانو جان! خوش اومدی .....
مقدمت نورباران....
و بغض بارانی سوریه دوباره در دلم بارید....
بانو جان ! وعده دیدار ... مزار غریبت...
و سوریه را عجیب شباهت بود به کربلا ....
پرستوی مهاجر
سلام بر استاد... سلام بر فرزندی که ذریه(معنوی)* پاک رسول خداست...
سلام بر حاصل عمر امام .... سلام بر او که چشمان امام در فقدانش
بارید....
آری .....سلام بر ا و....
سلام بر مطهری که یاد مطهرش درخاطره ها مانده است...
***********
استاد تو همانی که از حیات ظاهری ات تا کنون تعلیم داده ای...
و از ازل معلم بودی و تا ابد معلم می مانی ....
استاد شهیدم ! تو پرستویی مهاجر بودی که از اقلیم دانایی آمدی ،
چند صباحی را مسافر بودی و مهاجر...
و هر مسافری را رفتنی است....
از این جهت بود که تو نیز رفتی.... با شکوه و زیبا ... بزرگ، ولی
دست یافتنی...
چرا که زمان هجرتت فرا رسیده بود و زمان سفرت به سر آمده بود...
استاد عزیزم ! تو به ققنوسی می مانی که خاکستر های کتب تو باز آتش
می گیرد و مطهری ها زاییده می شوند....(به امید آن روز نشسته ایم!!)
سوگند به قلم و آنچه راقم آن است.. سوگند ... سوگند که تو هفت شهر
عشق را پشت سر گذاشتی .... و آنگاه بود که پیامبر بزرگوار* از برای ارمغان
ردای مقدس معلمی را با دستان مبارکش بر دوش تو هدیه کرد...
استاد مهربانم! چه مرتبه ای می توان از این بالاتر جست وجو کرد؟!!!
و شاهین تیزرو خیال را آیا توانایی بالا تر از این هست.....!؟؟
پی نوشت: *اشاره به خواب استاد که چند رو ز قبل از شهادت برای همسرشان
بازگو می کنند...
(اگه خواستین بدونین بگین تا بگم ....!!!!!!!!براتون بنویسم)
در ضمن این روز را به همه اساتید و معلمان" خسته نباشید"!!! می گم.
ایشالله که برای هدف زیبای آموزش تدریس کنن و نه .....
راستی من در آستانه سالگرد استاد رفتم منزلشون و با خانومشون دیداری
داشتیم ، اگه وقت شد می نویسم ... اگه وقت کردم... ولی جاتون خیلی سبز
بود رفقا...
بای ....
آخرین برگ یادداشت داستان های ظهور
ولی این داستان تا ظهور ادامه دارد ، در قلب من ، در قلب تو....
روز هفتم : صبح پنج شنبه
همافران آمریکایی هم آمده اند بیعت . دیگر نظام سلطه از تاریخ رخت
بر بسته. مساله جبر و اختیار هم حل شده . فلسفه از بحران درآمده
و بشر از زجر. چقدر زندگی عاشقانه شده! کاش زودتر آقایمان می آمد.
چقدر ساختن سخت است. حالا می فهمم فلسفه بسیج چیست؟ کمک حال
آقا شده اند و شبانه روز بی خوابی می کشند ، امر آقا زمین نماند. کاش
قبلی ها هم اینطور بودند . حداقل ظهور را نزدیکتر می کردند.
حالا دیگر مرزی نیست . جهان، وطن همه است. اینجا ملاک برتری
فقط تقوی است. کسی دیگر به فکر خودش و خانواده اش و کشورش نیست
دیگر امر آقا مهم است و جهان سازی . مردان میدان اینجا مشخص می شوند
حالا زمین برای همه است.
خیلی ها هم که ایمان ندارند کم می آورند. قاعدین مثل همیشه اینجا هم نشسته اند
همان ها که قبل ظهور هم فقط نشسته بودند، حالا هم می نشینند. اما این بار
آقا تنها نیست.
حداقل ما تمرین کرده بودیم که تنهایش نگذاریم....
***********
ایشالله حکومت آقا همدیگه رو ببینیم....
"بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست..
ای بهترین همراه و دوست !
ای بهترین مولا!
کاسه حوصله ام لبریز شد!
زیر سایه مولا...
روز ششم : صبح چهارشنبه...
دیگر ابر قدرتی ، ظالمی ، فقری ،جنگی و ... نیست . مولا به زمین دستور داد
نعمت هایش را نمایان کند . آقا سربازانش را صدا می کند . حالا نوبت ساختن
روح ها و فکر هاست. دانشمندان مسلمان و ایمان آورده و نیروهای عاشق و
مخلص همه و همه جمعند . آقا می فرماید همه شنیده اید که جدم امام صادق(ع)
فرمود: " علوم عالم تا زمان ظهور دو حرف از بیست ونه حرفش معلوم می شود
و من آمده ام تا ما بقی علوم را بر شما آشکار کنم . اینجاست که تازه می فهمیم
علم اسلامی یعنی چه؟!
روشنفکران هم دیگر به زانو در آمده اند، البته بهتر است بگوییم روشنفکر
نماها....!!!!!!
حالا همه چیزمان از اسلام است . تازه انحرافات دستمان می آید . تازه می فهمیم
اسلام اصیل کجاست .
افسوس که خیلی ها تن به حرف های آقا نمی دهند . آخر دنیا بدون بهره ، بدون
جنگ ، بدون بی عدالتی و بی آقا زاده ها و بدون ...... برایشان صرف ندارد.
ولی دیگر وقت آن رسیده که منافع همه باشد و نه منافع فردی....
حالا که بهشت اهل زمین فرا رسیده....
تو که آرام می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای
سبز انگشتانت دعایم کن ....
مولا التماس دعا....
سلام دوستای عزیزم... من تازه چند روزه از سفر
برگشتم ... بگذریم... حالا می ریم که داشته باشیم ادامه
داستان های ظهور را.... هستی رفیق؟
روز پنجم : صبح سه شنبه
کنار تپه های کوه صهیون در بیت المقدس پنج
میلیون نفر جلوی آقا صف کشیده اند . با انواع
سلاح تا لحظه ای دیگر اعلام جنگ می کنند .
سربازان آقا از کربلا تا قدس آمده اند و آماده اند...
رمز عملیات را آقا می گوید. انگار فشنگ ها میلی
به حرکت ندارند . یک نگاه آقا ، یک غمزه آقا کافی
است تا سلاح ها از کار بیفتد . باور نکردنی است،
بعد از سال ها جنگ صلیبی، بعد از سال ها اشغال
فلسطین ، بعد از سال ها جنگ ، حالا پشت سر
آقایمان داریم در بیت المقدس نماز می خوانیم . فلسطین
" پاره تن اسلام " آزاد شد . سعی می کنم خودم را به
امام خمینی برسانم . امام نگاه می کند و می گوید:
" دیدید راه قدس از کربلا می گذرد ....."
با تبریک دو عید در حال گذر، میلاد دو نور...
سری داستان های ظهور....
روز چهارم : صبح دوشنبه
سربازان آقا با یارانشان عزم سفر کرده اند . یاد فرمایش امام صادق (ع) افتادم: بی خوابی شیعیان ما تازه بعد از ظهور آغاز می شود. باید بسیجی های آقا زمین را از نو بسازند. از
اردوی جهادی آفریقا(همون مناطق محروم خودمون!!!!!) گرفته تا ستادهای فرهنگی
آمریکا و اروپا(ناتوی فرهنگی!). یکی باید این همه عاشق را آموزش دهد. ابر قدرت ها
اعلان جنگ کرده اند. در قرقیاس سرزمینی نزدیک بیت المقدس همه جمع شده اند.
می گویند : اگر آقا فلسطین را می خواهد باید با ما بجنگد . با سلاح های پیشرفته ما. بعضی ها هم که مال و منالی به هم زده اند می گویند :
این امام زمان هم مثل سایرین دروغی است. رسانه های بیش از حد !!!!!!روشن فکری انکارش می کنند. انگار هرچه آقا می خواهد دلشان را نرم کمد گوششان بدهکار نیست، باید جنگید.
حالا زمان آن رسیده تا دو رویان و مگسان گرد شیرینی از مردان میدان متمایز شوند....
ولی برای او که فرقی ندارد مانند پدرانش مهربان و عطوف است و همه را در پناه خود
می پذیرد....
همه می توانند به بخشش او امیدوار باشند...
گویی تاریخ چندین باره تکرار می شود. علی (ع)زمان و طلحه و زبیر زمان و....
تمام کسانی که ......
راستی این ایام ما رو از دعا کردن خودتون محروم نکنیدهاااااااااااااا
عروس بهار.....
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد...
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد..
جشن طبیعت آغاز می شود ...
عروس بهار خرامان خرامان ز راه می رسد، بلبلان با زیباترین نغمه ها
به استقبالش آمده اند ، گویی زمین جان دوباره می گیرد و طبیعت مژده
نو شدن به بنی آدم می دهد...آدمی چشم دوچندان می طلبد برای درک
عظمت این جمال و دل در لحظه" عشق" به نام " مقلب القلوب " به
" حول حالنا " پیوند می خورد...
مقدم بهاری دیگر گلباران...



حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور...
"راستی آغاز هفته وحدت هم مبارک باشه" رفقا...
پیشکش به بانوی آب و روشنایی....
دیدن روی تو در خویش زمن خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم ،موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم زخدا عقل طلب

